Sunday, September 09, 2007


روزهایی هست که سخت ناراحتی،غر مزنی



روزهایی است که فراموش میکنی کسانی را که اطرافت هستند و دوستت دارند


و ناگهان در برابر عمق مهربانی آنها قرار می گیری


و آنگاه سخت شرمنده میشوی


اکنون حس خوبی دارم


با سپاس از خواهرم(ساناز)،مامان و بابام که غر غر های بیش از اندازه ام را تحمل کردند


با تشکر از دوستانی که آمدند:فاطی امیر رها باوند نازگل



آزاده شادی نازنین شقایق

و نیز دوستانی که نیامدند و جایشان خالی بود به ویژه سولماز و رسا

آن کس که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد

جز درک حس زنده بودن چه می خواهد

عکس و نوشته خودم

پ.ن این عکس را تقدیم می کنم به خواهرم که بسیار مهربان است

Thursday, September 06, 2007


تولدم!!!چه عجیب
نه نمی تمونم بگم احساس خوبی دارم ادامه ی همان خستگی همیشگی
نگاه می کنم به همه ی این سال هایی که گذشت
آنچه بر دوش می کشم تنها"هیچ "است
از آمدنم نبود گردون را سود
وز رفتن من جاه و جلالش نفزود
وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود
کین آمدن و رفتنم از بهر چه بود
عکس و نوشته:خودم