
اندر دشواري تحمل
گاهي فكر مي كنم براي سر و كله زدن با جماعت اطراف بايد يك منبع انرزي بي پايان داشته باشم
هميشه در زندگي باور هايي داشتم كه سر آن ها ماندم هيچ وقت با كسي دعوا نكردم فرياد مرا كمتر كسي شنيده است
هيچ وقت در مقابل حرف هايي كه دوستانم زدند و مرا آزرد،چيزي نگفتم كه هيچ،از آن ها هم دفاع كردم پيش معدود كساني كه
روي اعصاب خسته و بيچاره ام قدم نزدند.همه ي اين سال ها اينگونه گذشت اما اين روز ها حس مي كنم بيش از آن خسته ام كه اينگونه
رفتار را تحمل كنم.اما باز هم نمي گويم ،اين روز ها گرچه سخت دلگيراما اينجا هم به يك ضمير سوم شخص مي گويم كه ديوار بشنود
لحظه اي بيانديش
يكي در مقابلت خودش را باد مي كند،بزرگ ميكند با بادي از اولين،بهترين و كلي ترين هاي ديگر،با جمله هايي اقراق شده،آشكار و پنهان
و ديگري....كه بگذريم روايتش طولاني است
خواستم بگويم دچار يك خشم و اندوه فرو خورده ام.خشم و اندوه فرو خورده حس خوبي نيست
همين
