Saturday, September 23, 2006

فردا بعد از 12 سال اولين اول مهري كه نمي رم مدرسه.
حالا نه دقيقا اول مهر منظورم به هر حال اولين روز مدرسه است. به نظر جالب مياد نه؟!


اما انگار هيچ تفاوتي با بقيه روزا نداره هميشه همين طوريه انگار...
لحظه اي، روزي به نظر عجيبه، متفاوت شايد
اما وقتي مي رسه هيچ فرقي با قبل نداره

تكرار تكرار تكرار

"زندگي شايد يك خيابان دراز است كه هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد
زندگي شايد ريسمانيست كه مردي خود را
از شاخه مي آويزد
زندگي شايد طفلي است كه از مدرسه بر مي گردد"

Thursday, September 07, 2006

!!! بدون شرح!!!!

Sunday, September 03, 2006




"ايكاروس!ايكاروس
چرا آنگاه كه از ميان ابرهاي باران خيز به درون سايه هاي
آن درياي سبز سقوط كردي

رساتر فرياد بر نياوردي؟
چرا بر جايي نيافتادي كه هيچ يك از ما
هرگز نتوانيم خون و استخوان روي سبزه ها را فراموش كنيم؟

ايكاروس!ايكاروس
در سر چه انديشه اي داشتي وقتي به ميان ابرباران خيز شيرجه مي رفتي؟

آيا چشم هايت از خون تهي شده بودند
و دندان هايت از جريان تند هوا يخ زده بودند؟

سرخ و سفيد است خاطرات سقوط هاي بزرگ
سرخ و سفيد است اذهان شاهدان
سرخ است سفيدي چشم ها
و سفيد است گونه هايي كه زماني گلي بود

ايكاروس!ايكاروس
صدايت را مي شنويم پيش از آنكه به انتهاي آب هاي ‌‌‍‌‌‍‍‍زرف برسي

ايكور-گاوين بنتاك( ترجمه:احمد مير علا يي"

اين شعر در بروشور يك تاتر به اسم"ددالوس و ايكاروس" بود
تاتر خوبي بود من كه كيف كردم

Saturday, September 02, 2006


زمان
زمان زيادي مي گذرد.روزها ماه ها سال ها
اين روز ها روزهاي خسته اي است
زمان تنبل و كسل
از پي هم بي هيچ تفاوتي
و اين تكرار ابدي
ساعتي بود يا سالي!؟
ديگر حتي تشخيص آن نيز ممكن نمي باشد
روز هاي خسته اي است
باور كنيد


"تمامي زمان تمامي زمان است تغيير نمي كند به اختصار يا تفسير تن نمي دهد. زمان وجود دارد.همين زمان را لحظه به لحظه نگاه كنيد و آنگاه همان طور كه گفتم مي بينيد ما همگي ساس هايي هستيم كه در كهربا گرفتار آمده ايم"
(سللاخ خانه ي شماره ي 5
kurt vennegut)

Friday, September 01, 2006

من و يك وبلاگ ديگر
من تنها اميدوارم كه اتفاقي كه براي وب قبلي ام افتاد
براي اين يكي پيش نياد

گرچه من اتفاقي بودم كه براي وبم رخ دادم